پارت 4
از زبان رها :

صبح با صدای دینگ دینگ ساعت ساعت 7 صبح بیدار شدم. داشتم راه میرفتم برم کیف دانشگاه رو آماده کنم سرم گیج خورد و افتادم زمین.
مامان بیدار شد و اومد کمکم کرد بلند شدم. سرم خیلی درد می کرد. دست روی پیشونی رفتم رو تخت.
مامان: امروز نرو دانشگاه. حالت بد میشه یه وقت.
منم حرف مامان رو تایید کردم و لحاف رو کردم.
نیم ساعتی که گذشت رامین از خواب بیدار شد. اومد تو اتاقم و گفت : چیزی شده؟
از زبان رامین:
رها بهم جواب داد: سرم گیج میره امروز نمیرم دانشگاه.
منم گفتم: باشه من میرم آماده شم برم سر کار . و از اتاق رها خواستم بیرون بیام که مامان دستش رو سمت من آورد و گفت: صبر کن...صبر کن... وقتی خواستی برگردی، یه بسته قرص سر درد واسه رها بگیر...
گفتم: باشه میگیرم. کار دیگه ای نداری؟
مامان: نون هم بگیر. همین . به سلامت . مواظب خودت باش.
من : باشه خدافظ.
رها : خدا فظ.
در رو بستم و رفتم اتاق خودم تا آماده شم.
پیرهن آبی با کت مشکی پوشیدم.سریع مو هامو برس کشیدم و ادکلن زدم و رفتم.
از زبان رها:
مامان خیلی نگران بود . دستش رو روی پیشونی من گذاشت و سریع برداشت و گفت: تب داری رها. وای من نگرانم.
منم گفتم: نگران نباش مامانی . من خوبم. اشکال نداره بهتر میشم. برو یه صبحونه برام آماده کن تا سر حال بیام.
مامان خوشحال شد و به سمت آشپز خونه رفت.
از زبان مامان:
خیلی از شنیدن اون حرف خوشحال شدم.
رفتم سمت یخچال و کمی نون تست برداشتم. یه لیوان هم برداشتم و وسط اون نون رو سوراخ کردم. بعد اونو توی تابه گذاشتم و کمی روغن وسط نون ریختم. بعد یه تخم مرغ روی روغن ها شکستم و به هم زدم. بعد کمی نمک و فلفل روش ریختم و داخل بشقاب ریختم و خوب تزیین کردم. با جون و دل برای دخترم نیمرو فرانسوی درست کردم.
بشقاب رو داخل سینی گذاشتم و یه لیوان چایی هم کنارش گذاشتم و به سمت اتاق رها رفتم.


ادامه دارد....

نظرات