پارت اول: نویسنده ش خودمم با باربی هام همینا را بازی کردم:

دو تا هم دانشگاهی بودن دختر ها که اسمش (رها) بود خیلی مستقل بود و از زندگیش راضی بود خیلی هم درس ش خوب بود. از اون طرف پسره اسمش (دارا) بود و اونم درسش خیلی خوب بود. تازه از تعطیلات تابستونی بیرون میومد.
با شوق بیدار شد سامسونت خودشو که سفید بود آماده کرد کتاباش رو با نظم داخلش گذاشت.
یکی در میزنه در رو باز میکنه و میگه بفرمایید.
داداشش رامین بود بازم اومده اذیتش کنه دوید در رو بست ولی حریف رامین نشد گفت : بخدا کلاس دارم اذیتم نکن الان دیر میشه.
در رو که باز کرد دید مامانشه و آهی از راحتی کشید و گفت: تویی مامان! من دارم میرم.
+برو به سلامت.
- خدا فظ.
گوشی رو از کیف در میاره زنگ به آژانس میزنه.
آژانس میاد و اونم سلام میکنه و می شینه داخل.
رسید دانشگاه بازم اون پسره دارا ست.
میره داخل کلاس و استاد بد اخلاق هم وارد کلاس میشه.
یه حسی بین .....
ادامه دارد فردا پارت گذاری خواهد شد.

نظرات

  • ZAHRA_EMAD

    توروحت پاک سیما طرفدار پیدا کردی خوشحالم

  • شاد ترین غمگین دنیام💝

    خوشحالم خوشتون اومده

  • Elahe

    عالی بود لطفاپارت بعدی سریع تربذار