خود خطا كاریم و مردم را قضاوت مي كنیم
 بی  جهت  از  عالم و ادم   شكايت مي كنیم

هر  جفايي را كه گويي  ان  به دنيا  می كنیم
با چه شوري  ديگران را هم هدايت مي كنیم

مال مردم  مي خوریم  و دم ز ایمان مي زنیم
چون به خلوت ميرویم از خودبرائت مي كنیم

خود  گنه  كار یم  و اهل  صد  ريا  و اختلاس
 با  چه زهدی در  صف اول  عبادت مي كنیم

ابروي   عالم   و    ادم  به   غفلت   مي بریم
چون به مال خودرسیم ازان صيان... مطالعه بیشتر

🍁

ميگويند كه در زمان موسی خشکسالی پيش آمد.
آهوان در دشت، خدمت موسی رسيدند كه ما از تشنگی تلف می شويم و از خداوند متعال در خواست باران كن.
موسی به درگاه الهی شتافت و داستان آهوان را نقل نمود.

خداوند فرمود: موعد آن نرسيده
موسی هم برای آهوان جواب رد آورد.

تا اينكه يكی از آهوان داوطلب شد كه برای صحبت و مناجات بالای كوه طور رود. به دوستان خود گفت: اگر من جست و خیز کنان پایین آمدم بدانيد كه باران... مطالعه بیشتر

🍁

جملاتی کوچک با مفاهیم بزرگ

آنقدر خوب باشيد که ببخشيد، امّا آنقدر ساده نباشيد که دوباره اعتماد کنید!

اگر احساس افسردگی دارید، درگير گذشته هستید.
اگر اضطراب دارید، درگير آینده!
و اگر آرامش دارید، در زمان حال به سر می‌برید.

یک نكته را هرگز فراموش نكنيد:
لطف مکرّر، حقّ مسلّم می‌گردد!
پس به اندازه لطف کنيد...

قدر لحظه‌ها را بدانيد!
زمانی می‌رسد که دیگر شما نمی‌توانید بگوئید جبران می‌کنم.

از کس... مطالعه بیشتر

گویند در عصر سلیمان نبی پرنده اى براى نوشیدن آب به سمت برکه اى پرواز کرد،اما چند کودک را بر سر برکه دید، پس آنقدر انتظار کشید تا کودکان از آن برکه متفرق شدند
همین که قصد فرود بسوى برکه را کرد،اینبار مردى را با محاسن بلند و آراسته دید که براى نوشیدن آب به آن برکه مراجعه نمود .
پرنده با خود اندیشید که این مردى باوقار و نیکوست و از سوى او آزارى به من مُتصور نیست.
پس نزدیک شد، ولی آن مرد سنگى به سویش ... مطالعه بیشتر

شخصی به دارالحکومه رفت
و گفت : از کسی پولی طلب دارم
و او پس نمی دهد
گفتند آیا شاهدی هم داری؟
گفت : خدا
گفتند : کسی را معرفی کن
که قاضی او را بشناسد!!!!

عبید_زاکانی🌺🌺🌺🌺

یکی از همکارام میگفت بچه بودم روضه داشتیم خوابیده بودم بیدار شدم دیدم گشنمه
رفتم آشپزخونه دیدم پام رفته تو سینی حلوا
کف آشپزخونه پر سینی حلوا نذری
دیدم گند زدم یه پایی رفتم تو اتاق
پامو با یه پارچه پاک کردم

دیدم صدای جیغ میاد
گفتم آقا گندش در اومد ...
رفتم نگاه کنم دیدم همه میزنن تو سرشون
چند نفر غش کردن که حضرت پاشو گذاشته تو سینی

اون سینی رو با همه حلوا ها قاطی کردن
همه محل صف کشیدن یه... مطالعه بیشتر

استادی تعریف می کرد:

"وقتی که الاغ شدم"
تابستان سال ١٣٨٩ بود. در حال رانندگی بودم و حواسم پرت بود. یه دفعه یک ماشین با سرعت از کنارم رد شد و با بوق ممتد داد زد و گفت:
هی الاغ حواست کجاست؟!
همانطور با سرعت رفت پشت چراغ قرمز ایستاد. چون خیابان خلوت بود منم رفتم کنارش ایستا دم. شیشه های هر دو تامون پائین بود. یواشکی از کنار چشماش به من نگاه میکرد. منم مستقیم بهش نگاه میکردم.
گفتم: آقا میدونستی الاغ ... مطالعه بیشتر